۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

از "داستان بی پایان" - سه

استیون - برده ای که برده دار بود - از فیلم جنگوی آزاد شده
«هر کاری که دلت بخواهد. بر آنها مسلط می شوید زیرا هیچ قدرتی بالاتر از دروغ نمی تواند بر آن ها غلبه کند. چون آدم ها، پسرم، با تصورات زندگی می کنند و این تصورات را می توان به هر سو کشاند. قدرت تنها چیزی است که به حساب می آید. به همین دلیل، من هم طرفدار قدرت بودم و به آن خدمت کردم تا سهمی از آن بگیرم. بگذریم از اینکه ممکن است نوع آن با کاری که تو و امثال تو خواهید کرد، تفاوت داشته باشد.»


آتریو به تندی گفت: «من نمی خواهم سهمی در آن داشته باشم.»

گمرک نعره ای کشید و گفت: « آرام باش، دیوانه ی کوچولو! به محض آنکه نوبت تو برسد تا خود را به میان نیستی بیندازی، تو نیز برده ی بی اراده و بازناشناختنی قدرت خواهی شد. کسی چه می داند که تو به چه دردشان خواهی خورد. شاید بتوانند با کمک تو آدم ها را مجبور به خرید چیزهایی بکنند که احتیاج ندارند. و یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسند متنفر باشند و یا چیزهایی را که آن ها را رام می کند باور کنند. و یا در مورد چیزهایی که می تواند ایشان را نجات بدهد تردید به دل راه دهند. موجود خیالی کوچولو، با شماها بازارهای گرمی در دنیای آدم ها به راه می اندازند، جنگ ها در می گیرد و سرزمین های جدید بنیان گذاری می شود....»

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر