۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

از "داستان بی پایان" - دو

مطالبات
به همین دلیل آدم ها از دنیای رویاها و از هر آنچه از این دنیا بیاید بیزارند. می خواهند آن را از بین ببرند. و نمی دانند که با این کار بر سیل دروغ هایی که دائما به دنیای آدم ها سرازیر می شود می افزایند. سیلی از موجودات بازناشناختنی دنیای رویاها که در آنجا در قالب مرده های متحرک ظاهر می شوند و روح آدم ها را با بوی گند خود مسموم می کنند. آن ها این را نمی دانند، خنده دار نیست؟»


آتریو آهسته پرسید: «آیا هیچ کس نیست که از ما بیزار نباشد و از ما نترسد؟»

گمرک گفت: « اگر هم باشد، من او را نمی شناسم. و تازه تعجبی هم ندارد، چون خود شما باید در آنجا بکوشید آدم ها را متقاعد کنید که دنیای رویاها وجود ندارد.»

آتریو که آرامش خود را از دست داده بود تکرار کرد: «متقاعدشان کنیم که دنیای رویاها وجود ندارد؟»

گمرک جواب داد: «البته پسرک. و این مهم ترین کار است. نمی تواین تصورش را بکنی؟ اگر فقط باور کنند که دنیای رویاها وجود ندارد، دیگر به این فکر نمی افتند که به دیدن شماها بیایند. همه چیز به همین مسئله بستگی دارد چون تنها در صورتی می توان هر کاری با آن ها کرد که چهره ی واقعی شما را نشناسند.»

ادامه دارد

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر