۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

اندر خطرات گرفتاری در نام "فیلسوف"

خیلی ها هستند که فکر می کنند هر کسی فیلسوف است، آدم خوبی است و حرف هایش و عقایدش باید خیلی عالی باشند. در ایران، برای بازی های سیاسی، لقب فیلسوف به همفکران سیاسی خیلی سریع داده می شود. دیگر کسی فکر نمی کند که آن حرف درست است یا غلط. چون فلانی فیلسوف است،  آن حرفی که زده، باید درست باشد. من کلن با اینگونه سطحی گری ها مشکل اساسی دارم.

خوشبختانه می توان از تاریخ (البته این تاریخ متاسفانه بسیار تلخ است) درس گرفت. نوشته زیر را بخوانیم و رویش فکر کنیم. به نظر من یکی از بزرگترین مشکل های تعداد کثیری از جوانان امروز ایران، گرفتار شدن در همین القاب می باشد. القابی که اجازه نمی دهند خودمان فکر کنیم. زیرا به یک فیلسوف مانند یک پیامبر یا چوپان نگاه می کنیم که قرار است راه را به ما نشان دهد.

نوشته زیر را دانیل جعفری گرامی ترجمه کرده که بازخوانی می کنم:

فیلسوفان هیتلر

هیتلر در حال تماشای مجسمه نیچه

مرور کتاب یوون شرات درباره فلاسفه ای که با هیتلر شکوفا شدند یا به حاشیه رانده شدند.

هیتلر خودش را «پیشوای فیلسوف» می دانست. مرتب از تسلط ش بر فلسفه حرف می زد و خودش را پیروی کانت و نیچه می دانست. ولی اندکی دقت در حرف هایش نشان می دهد که فهم از فلسفه بسیار مبتدی بود. برای یهودستیزی ش به نقل قولی از کانت متوسل می شد که گفته بود یهودیان حق زیست مستقل ندارند و اخلاق ایجاب می کند که آنها را به قتل برسانیم. نیچه در قبال یهودیان اینقدر بی رحم نبود ولی بالاخره از لای حرف هایش چیزی مبنی بر لزوم کشتار برای «خیر جمعی» می شد پیدا کرد.

منبع اصلی فلسفه برای هیتلر، ارنست هکل، یوجنیست و طرفدار داروینیسم اجتماعی، و هیوستون چمبرلین، یک انگلیسی غریب که تابعیت آلمانی گرفته بود بودند. هیچ کدام واقعا فیلسوف نبودند. هکل می گفت انسان ها را بایستی بر اساس اصول فرگشت مدیریت کرد و تنها به شایسته ترین حق بقا داد و از این نتیجه می گرفت نژاد آریایی جای شایسته اش را در جهان بر فراز سیاه ها و جهود ها پیدا کرده. چمبرلین زندگی ش را وقف ارتباطات بین نژادی کرده بود. در زمانی که به اتهام خیانت به زندان افتاد در ۱۹۲۴، هیتلر سرش را با شیلر و اشپلنگر و شوپنهاور و نیچه و واگنر گرم می کرد.

شرات به خوبی نشان میدهد اوباش حزب نازی چطور به ایدئولوژی «اصل رهبری» شکل دادند. او سپس به فلاسفه ای می پردازد که به دلیل مذهب شان یا عدم موافقت با حزب رانده و منزوی شدند.

مدیر امور فلسفی پیشوا، الفرد روزنبرگ بود که مامور شده بود از ایدئولوژی دفاع کند که دموکراسی ، آزادی فردی و مداراجویی را نابود خواهد کرد، برای اینکار به جان فلاسفه یونان باستان هم افتاده بود و هومر و افلاطون را «پیشا نازی» می خواند. بر خلاف هگل معتقد بود که اصل، عامه اند نه حکومت.

تصویری که از هایدگر ارایه شده بهترین نماد فساد اخلاقی است. هایدگر از اخراج استادش هوسرل به دلیل یهودی بودن دفاع کرد و در نسخه های بعدی هستی و زمان، نام هوسرل را که کتاب به او تقدیم شده بود حذف کرد. سر کلاس درس با یونیفرم نازی ها حاضر می شد. تا آخر خط از حزب هواداری می کرد. معتقد بود که فردگرایی تنها برای شهادت در راه آرمان های حزب مجاز است.

شرات به کوتاهی به همسفران [1] حزب اشاره می کند: فیلسوفانی رده پایین تر که با اخراج دسته جمعی یهودیان و مخالفان، بی سروصدا جای آنها را می گرفتند و فاصله شان را از حزب حفظ می کردند. همسفران حزب در دراز مدت ضربه ای کاری تر به پیکره مقاومت زدند تا اعضای رسمی حزب چرا که آنها جوانان را مایوس می کردند و برای رژیم مشروعیت می خریدند و اپوزیسیون را مایوس و سرخورده می کردند.

در کتاب به قربانیان جنون نازی اشاره کوتاه شده است. هانا آرنت، تئودور آدورنو و والتر بنجامین. دوتای اولی فراری شدند و سومی که نتوانسته بود از دست گشتاپو بگریزد در مرز اسپانیا خودکشی کرد. اما اشاره ای به ادیت اشتاین که در آشویتس مرد و شلر نشده است. آنها قوی ترین دفاع را از دموکراسی از منظر فلسفه کردند.

شرات می نویسد فلسفه تحلیلی توسط آرای گوتلب فرگ شکل گرفت و کسانی همچون برتراند راسل و لودویگ ویتگشتاین هم دپارتمان های فلسفه تحلیلی را بر اساس نظرات او شکل دادند و به این موضوع بی اعتنا بودند که او یهودستیز و ستایشگر پیشوا بود.

-----

[1] در این متن لغت "همسفر" که از آلمانی (mitläufer) گرفته شده بدرستی توضیح داده نشده است. در آلمان این لغت در مورد افرادی به کار گرفته می شود که پشت یک رهبر یا یک عقیده راه می افتند، بدون اینکه به آن عقیده فکر کرده باشد یا به آن معتقد باشد. بعد از جنگ جهانی، بیشتر آلمانی ها با این حکم بخشیده شدند که "در کشتارها به صورت مستقیم نقش مهمی نداشتند، ولی برعلیه نازیسم و فجایع انسانی مبارزه ای نکردند". 

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر