۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

Judge not Before you judge yourself.

روزهای آغازین جنبش سبز بود. یوهانا آمد دفترم.

- "نیما، تو چرا اینجایی؟ ایرانیا تظاهرات راه انداختن." یوهانا بیشتر از من دوست ایرانی داشت. 
- "ای وای، نمی دونستم. سرم توی اخبار داخل ایرانه. کی شروع شده؟"
- "پنج دقیقه، اگر بدویی بهشون می رسی. نیم ساعت دیگه راهپیمایی شروع میشه. الآن جلوی دانشگاه جمع شدن".

ساعت مشاوره ام بود. خیلی فکر نکردم. کاغذی برداشتم و با ماژیک نوشتم: 
"عذر می خواهم. تظاهرات؛ فردا برای مشاوره کل روز در خدمتتان خواهم بود. می دانم که درکم می کنید" و چسباندم به در.


به منشی موسسه هم یک ایمیل زدم. شب که به خانه رسیدم دیدم به همه ایمیل زده که اگر می توانید بروید و به مردم ایران همبستگی نشان دهید. هیچ کس هم به غایب بودن من اعتراضی نکرده بود. 

به مکان تظاهرات رسیدم. حدودن صد نفر جمع شده بودند. سی نفر پلیس هم آنجا بودند. تظاهرات کنندگان با میکروفون فریاد می زدند: "همبستگی بین المللی". تعداد جمعیت "بین المللی" ای که به ما می پیوست دقیقه به دقیقه بیشتر می شد. نهایتا حدودن پنجاه ایرانی بودیم، دویست نفر خارجی. 

روزنامه نگارها عکس می گرفتند، ماموران جمهوری اسلامی فیلم. فیلم گرفتن ماموران جمهوری اسلامی خیلی ها را ترساند. یک عده خواستند برگردند خانه. تقریبن نیمی از ایرانی ها داشتند تظاهرات را ترک می کردند. داد زدم، "در ایران مردم در خیابانند. بعد شما اینجا ترسیده اید؟" یکی شعار داد: "نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم" و "مزدور برو گم شو". همه ماندند به جز مزدورها. البته به اندازه کافی فیلم گرفته بودند. ولی فکر کنم هدفشان بیشتر ترساندن جمعیت بود. 

در طول تظاهرات، مدام افراد جدیدی با ما همراه می شدند.

-----------

گروهی  فریاد می زدند "مرگ بر جمهوری اسلامی". گروهی می گفتند شعار تند نده ...

سه مرد که پشت سر ما جمع شده بودند، سنشان بین 40 تا 50، به شعار دادن خود ادامه می دادند "مرگ بر جمهوری اسلامی". یکیشان را می شناختم. اسمش باران بود. جوانی بیست ساله که او را هم می شناختم به سوی او حمله ور شد. 

- "نکنید تو را خدا. ندید از این شعارها. شما که نمی دانید ما چه بدبختی ای در این جمهوری اسلامی کشیده ایم. با این شعار ها تفرقه نیندازید، به رژیم بهانه ندهید".

باران هیچ جوابی به آن جوان نداد.آن روز دیگر صدایش در نیامد. من اما اشک هایی که در چشمان او حلقه زده بودند را دیدم. تظاهرات را ترک نکرد تا غرورش نشکند. 

در این نوشته کاری به درست یا غلط بودن شعار ندارم. یادآور می شوم که مظلومیت دال بر حق داشتن کسی نیست. ولی من چند چیز را می دانستم:

"بدبختی" آن جوان بیست ساله که بدبختی جمهوری اسلامی را کشیده بود همان دردی است که همه جوانان ایرانی کشیده اند: ممنوعیت خیلی چیزها. اما باران دوازده سالش بود که برادرش را اعدام کردند. می دانست که دنبال او بودند. می خواستند او را هم اعدام کنند. به خاطر عضویت در حزب کومله که هیچ وقت عضوش نبود. برادرش هم نبود. باران به من گفته بود "دادگاهی نبود، اگر شک داشتند، جهت اطمینان خاطر اعدام می شدی". باران دوازده ساله بود که مجبور شد مادر تازه داغ دیده اش را ول کند و به مسیری نامشخص فرار کند.

بغض در گلویم جمع شده بود. دلم می خواست بروم و باران را دلداری دهم. بگویم هی رفیق، فلانی جوان است، نمی داند چه می گوید. هی باران، دید نسل ما به امثال تو این جوری نیست. فلانی احساسی شده بود، نمی دانست تو کی هستی. دلم می خواست بغضش را بترکانم تا در بغلم گریه کند و راحت شود. اما آن روز، گلوی خودم هم پر از بغض بود ...


Judge not
Before you judge yourself.
Judge not
If you're not ready for judgement!

BOB MARLEY

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر