ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

انسانیت مرز ندارد


این هانا است. یک دانشجوی پزشکی شهر کلن آلمان. یک روز اس ام اسی می گیرد که در آن از او پرسیده شده که آیا حاضر است همراه یک تیم اورژانسی به ایران سفر کرده و به زلزله زدگان کمک کند. او که می خواست در تعطیلات میان ترمی به کارهای آزمایشگاهی بپردازد و در گروه های درس خوانی خود را برای امتحانات آماده کند سریعن دست به تلفن می برد و تمام برنامه های دانشگاهی و خصوصیش را کنسل کرده، کوله پشتی اش را می بندد و خود را با تیم آلمانی به اهر می رساند. 

Balatarin

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

درد ایران و اسلام و انسان را بنازم

مهمان وبلاگ 

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد

امروز همان روزی است که من و تو ماشدیم و ماشدن "ما" کاری کرد کارستان که خواندند ما را فتنه ای که این بار دست از آستین کمک به زلزله زدگان بیرون آورده است. هراسان شدند که "ما " را نمیخواهند و من و ترا همیشه منفک از یکدیگر خواسته اند. چرا که میدانند نیروی من و تو را یارای برابری ایشان نیست.

ای مای ما خوش میروی بر بام دوست که چشم انتظار توست و فقط یاری تو به مذاق او خوشایند است
آذربایجان عزیز دردت را به من بگو که سینه ای فراخ برای شنیدن دردها دارم
و ترا به باد نخواهم سپرد که از سلاله خونی، نه خاک و خاکستر

Balatarin