۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

یادداشتی از فعال حقوق بشر و هم وطن بهائی، نوید خانجانی

بدون شک هم وطنان بهائی ما، بیش از هر اقلیت دیگری زیر فشار حکومت رنج برده اند. متاسفانه اعضای این اقلیت مذهبی نه تنها از طرف حکومت، بلکه از سوی جامعه نیز آزار داده شده و می شوند. مقاله زیر نوشته ای است در این زمینه، منتشر شده توسط وبسایت کمیته گزارشگران حقوق بشر، نوید خانجانی، بازخوانی می کنم. با این امید که چنین نامه هایی در آینده در سایت های سبز نیز منتشر شوند. 

---

سال های کودکی را به یاد دارم که همواره خانواده ام در هراس از همسایگان مسلمان بودند، به یاد دارم بزرگترها می گفتند در بحبوحه انقلاب همسایگان انقلابی و تندرو مسلمان، به پشت بام خانه می آمدند و دهانشان را به کانال های کولر ساختمان می چسباندند و فریاد الله اکبر و... سر می دادند.

از کودکی هرگاه به خیابان قدم می گذاشتم در هراس از مردم و شهرمسلمان نشینش بودم، حس موجود بد و غریبه در من القاء شده بود و زمانی که هفت سالی بیش نداشتم و پای به مدرسه گذاشتم همیشه چیزی را باید پنهان نگاه می داشتم؛ بله همواره باید مسلمان نبودن خانواده را پنهان نگاه می داشتم نبایستی کسی می فهمید خانواده ام بهایی هستند.

به یاد دارم مادرم به مدرسه می آمد و با مدیر، ناظم و معلمین مدرسه بحث می کرد.مادرم همیشه در زمان برگزاری نماز جماعت با مسئولین مدرسه در کلنجار بود؛ اینکه به اجبار من 7 ساله را برای شرکت در نماز جماعت می بردند مسئله ای ناخوشایند برای خانواده و اطرافیانم بود که البته من آن زمان این مسائل را نمی فهمیدم؛ فقط می دیدم عده ای در پشت سر هم می ایستادند و در حالی که بوی تعفن عرق پا همه جا را پر کرده بود خم و راست می شدند و من هم ادای آنها را در می آوردم تا کم نیاورم و مبادا تنبیه نشوم.

در آن زمان به خیال خود برای جبران اینکه نفرت و دیدگاه منفی مدیر، ناظم و معلم را رفع کنم اقدام به حفظ کردن آیه های قرآن کردم و سعی می کردم از کسی که سرصف قرآن با صوت می خواند زیباتر بخوانم. امروز وقتی به آن حرکتم نگاه می کنم خنده ای تلخ به تمام آن دوران می کنم.

آن دوران هر چه بود گذشت و نوبت به مقطع راهنمایی رسید. برای ثبت نام در مدارس راهنمایی می دیدم، مسئله برای ثبت نامم معدل نیست و مسئله اصلی در فرم ثبت نام نهفته است؛ یعنی گزینه مذهب، یعنی مسلمان نبودنم. مدارس به این دلیل یا قبولم نمی کردند و یا به سختی و با هزار شرط و شروط و منت من را می پذیرفتند.
حدود 13 ساله بودم که در مقطع راهنمایی آرام آرام می رفتم دنیای اطرافم را بشناسم، در آن مقطع با معلم پرورشی و قرآن بیشتر آشنا شدم. در زمان برگزاری کلاس های قرآن و دینی معلم گاهی به من دستور می داد تا از کلاس بیرون بروم و پشت در بیاستم؛ معلم پرورشی را به یاد می آورم که بچه ها را جمع می کرد و با آنان صحبت می کرد که من نبایستی در آن صحبت ها باشم و وقتی صحبتش با بچه ها تمام می شد، هم کلاسی هایم جور دیگر به من نگاه می کردند.

به یاد می آورم که زمانی کلاسمان قرار بود به سفری علمی در شهر برود و به علت تعداد کم کلاسمان تمامی شاگردها با چند ماشین شخصی می رفتند و در تقسیم بندی من بایستی با ماشین معلم پرورشی می رفتم، همه سوار ماشین شدند و من هم می خواستم سوار ماشین شوم که معلم پرورشی رو به من کرد و گفت تو حق نداری سوار شوی! تو نجس هستی و ماشین را آلوده می کنی؛ تو کثیف هستی! درب ماشین را بست و من آن روز را در حیاط مدرسه گذراندم تا هم کلاسی ها برگردند.

جالب است در آن دوران حتی خجالت می کشیدم این مسائل را در خانه با خانواده در میان بگذارم، شاید هم یک حسی غریزی به من می گفت نبایستی این اتفاقات را بگویم. در هر صورت از روزی که معلم پرورشی در مقابل دیگر دانش آموزان من را نجس خطاب کرد دیگر هر روز بیش از 30 مرتبه مخفیانه صورتم را با صابون می شستم به نحوی که بعد از مدتی صورتم از خشکی، پوست پوست شده بود. آن زمان با خودم فکر می کردم معلم که اشتباه نمی گوید و حتما او چیزی می داند و من کثیف هستم و باید این کثافت را رفع کنم و...

و البته در دوران راهنمایی در بین بی احترامی عده ای از معلمان می دیدم عده ای از معلمان به طرز عجیبی به من و خانواده ام احترام می گذاشتند به نحوی که می دیدم دبیر تاریخ که صورتش فرم بهم ریخته ای داشت (بعد ها فهمیدم این بهم ریختگی به واسطه شکنجه های دهه شصت می باشد) دایی ام را می شناسد و غیرمستقیم از او به نیکی یاد می کند و به او احترام می گذارد؛ اما من همچنان چیزی از این بدرفتاری ها و خوش رفتاری ها نمی فهمیدم.

در هر صورت آن دوران هم گذشت و من به دبیرستان رسیدم، همه چیز تغییر کرده بود. دیگر حس میهن پرستانه و عشق به مردم و شخصیت های انقلابی جای خودش را به حس حقارت داده بود، از کوچکترین فرصتی برای خواندن تاریخ و سیاست استفاده می کردم. یک کتابخانه بود که گاهی به آنجا می رفتم و در کتاب های آنجا غلت می زدم. در آن دوران از 18 تیر و از اعتراضات دانشجویی می شنیدم، اعتصاب معلمان مدرسه به پایین بودن حقوق شان را می دیدم و کم کم حس می کردم که تنها نیستم و ظاهرا کسان دیگری هم هستند که مورد تبعیض واقع می شوند و در حال مبارزه با این نابرابری و تبعیض ها هستند.

تازه می فهمیدم علت این کش مکش ها چیست، اما خب باز هم دغدغه ام این درگیری ها نبود و می خواستم درسم را بخوانم، دانشگاه بروم. اما مرتب به من می گفتند ما به دانشگاه نمی توانیم برویم و بیش از 25 سال است که نرفته ایم. می گفتند بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و انقلاب فرهنگی دیگر بهائیان حق ورود به دانشگاه ندارند و اگر بخواهی درس بخوانی می توانی در دانشگاه زیرزمینی بهائیان درس بخوانی.

خیلی صحبت هایم را طولانی نکنم، جریان به کنکور رسید و در کنکور سراسری ریاضی شرکت کردم و مجاز به انتخاب رشته شدم ولی از انتخاب رشته به علت بهائی بودن باز ماندم و حق انتخاب رشته را از من گرفتند؛ پس از آن به دانشگاه زیرزمینی بهائیان رفتم. دانشگاهی که دقیقا روبروی دانشگاه شریف بود، ما باید بی سرو صدا می آمدیم و می رفتیم و البته دانشجویان دانشگاه شریف را می دیدم که همه چیز ظاهرا برایشان فرق داشت...

بگذریم؛ بعد از 2 ترم، یک روز بی مقدمه و در میانه ترم در خانه دانشجویی وسایلم را جمع کردم و به دانشجوهایی که هم خونه با من بودند گفتم که اینجا جای من نیست و من می روم؛ من رفتم تا بار دیگر کنکور بدهم و به دانشگاه وارد شوم و مصمم بودم اینبار هرطور شده پیگیری کنم و حق خودم را به عنوان یک شهروند ایرانی بگیرم.

چهار دوره کنکور دادم و نتایجم اعلام نمی شد و به جای کارنامه برایم نقص پرونده درج می کردند. پیگیری هایم شروع شد، از نماینده مجلس تا امام جمعه، از وزارت علوم تا سازمان سنجش، از شورای انقلاب فرهنگی تا نهاد رهبری و...
در این پیگیری ها به حقوقی که می خواستم نرسیدم ولی اطلاعاتی به دست آوردم که شاید هیچگاه از تحصیل در دانشگاه بدست نمی آوردم؛ چشمانم به حقایقی باز شد که شاید در دانشگاه هیچ گاه چشمانم به این حقایق باز نمی شد. این جریانات ادامه داشت تا اعتراضات انتخابات ریاست جمهوری در سال 88، و اسفند سال 88 که دیگر پیگیری هایم از وزارت علوم، سازمان سنجش، شورای انقلاب فرهنگی و دیدار با نمایندگان مجلس به بند 2 الف سپاه، در زندان اوین و دیدار با بازجوهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسید.

اکنون که این مطلب را می نویسم با 12 سال حبس تعزیری دست به گریبان هستم و مطمئنم این پایان داستان نیست؛ البته این نکته قابل ذکر است که دیگر در این مسیر تنها نیستم، دوستان و همراهان زیادی دارم؛ کسانی که این دردها را دیده اند و کشیده اند و این داستانی که گفتم درد مشترکمان شده است.

دوست دارم در اینجا یادی کنم از یاران دربند؛ سماء نورانی، ضیاء نبوی، مجید دری، مهدیه گلرو و ...

اما باید به کسانی که این تبعیض و ستم ها را روا داشته اند بار دیگر بگویم که این پایان داستان نیست؛ پایان این داستان را باز می گذارم و به روشنی فردای میهن ایمان دارم

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر