۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

با چند بیت از خیام

از سر کار خسته به خانه رسیدم. شروع کرده ام به بازخوانی گلستان. دوستی قدیمی مهمانمان بود که علاقه به شعر دارد. برایش از سعدی تعریف کردم و یکی از داستان های گلستان را برایش تعریف کردم. گفت: "خیام را میشناسی؟ شاعری است عرب!" گفتم ای دوست! خیام شاعری است ایرانی. و شروع کردم از خیام حرف زدن و شاعران ایرانی. گفتم اول یک شعر مدرن ایرانی شاملو را نشانت می دهم ( ترجمه انگیسی پی بی اسِ دهانت را میبویند را خواندم و توضیحات لازم را دادم) تا خیام را بهتر درک کنی! (چشمانش داشتن از شیفتگی در می آمدند) شیفته شعر شد. رسیدیم به خیام. رفیق ما ساعت هاست رفته خانه و من هنوز دلم نیامنده خیام را رها کنم و بخوابم. خیلی وقتی است خیام نخوانده ام. فکر کردم بی معرفتی است اگر چند تا از رباعیاتش را با خوانندگان شریک نشوم:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من 
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
 چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

گويند کسان بهشت  با حور خوش است،
من می‌گويم که آب انگور خوش است؛
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است. 

شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که می‌نمايی هستی؟

سرمست به ميخانه گذر كردم دوش
پيري ديدم مست و سبويي بر دوش
گفتم ز خدا شرم نداری ِای پير
گفتا كرم از خداست می نوش خموش

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر