۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

مراسم ختم

مراسم ختم پدر یکی از دوستانش بود که او را پس از سال ها راهی مسجد کرده بود. 

مادام، افرادی وارد می شدند. اگر کسی  ایشان را می شناخت به رسم احترام می ایستاد، با او دست می داد و تسلیت می گفت.

تا اینکه یک شخص روحانی وارد مسجد شد. عده ای چندین بار صلوات گفتند و جمعیت برخاست. او از یک طرف نمی خواست برخیزد: روحانی را نمی شناخت و نیازی به برتر بودن او بر افراد عادی نمی دید. از طرف دیگر نمی خواست همراهانش را با نشسته ماندن خود ناراحت دهد. هنوز تصمیمش را نگرفته بود...

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر